تبليغاتX
خبرچین
این روزها هر جایی که مراجعه می کنیم و خبر از هر چیزی که می گیریم می بینیم اوضاع خیلی خرابه

خبر از وضعیت اشتغال می گیریم همه می گن اوضاع خیلی خرابه

خبر از وضعیت عمران و آبادانی شهرها و روستاها رو می گیریم  همه می گن بودجه نیامده و اوضاع خیلی خرابه

خبر از وضعیت بهداشت و درمان می گیریم می گن اوضاع خیلی خرابه

خبر از وضعیت تعداد پرونده های دادگستری می گیریم می گن اوضاع خیلی خرابه

خبر از وضعیت کشاورزی  و باغداری می گیریم می گن اوضاع خیلی خرابه

خبر از وضعیت مواد مخدر و اعتیاد می گیریم می گن اوضاع خیلی خرابه

خبر از وضعیت محیط زیست و جنگلها می گیریم می گن اوضاع خیلی خرابه

خبر از وضعیت آمار طلاق می گیریم می گن اوضاع خیلی خرابه

خبر از وضعیت تعداد زندانی ها می گیریم می گن اوضاع خیلی خرابه

خبر از وضعیت تیمهای ورزشی می گیریم می گن خیلی اوضاع خرابه

خبر از وضعیت عملکرد نمایندگان مجلس می گیریم می گن اوضاع خیلی خرابه

خدایی چرا وضعیت گرگانه اینقدر خرابه و ما گرگانی ها توی همه چیز از آخر اولیم ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 1:6  توسط بی کار | 

این  روزها به چارت سازمانی و ترکیب هر اداره و سازمانی که دقیق شویم مشاهده می کنیم که اکثر ادارات و پستهای کلیدی و موثر گرگان در اختیار غیر بومی ها است . یعنی یا شخص اول اداره و یا معاونین اداره ، از زیاده خواهان انتخاب شده اند و بقولی  این زیاده خواهان حتی آبدارچی و نگهبان و تلفنچی ادارات را هم از شهرهای خودشان آورند .

این حال و روز تلخ مردم بومی استان هست که از همه جا ترد شده اند و هیچکسی هم بدادشان نمی رسد . بقول پدرم همه مدیران گرگان یا بابلی هستند و یا زابلی هستند و این جماعت  حتی برای مدیریت تک تک مدارس گرگان هم برنامه ریزی کرده اند .

دکتر طاهری هم که هیچی ، دلمون خوش بود یک نماینده گرگانی داریم ، این آقا بداد همه چیز و همه کس  رسید ، غیر از مردمی که به او رای داده بودند .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 0:29  توسط بی کار | 

بیکار و سرگردان دور میدان شهرداری قدم می زدم که چشمم به یک تابلوی تبلیغاتی بزرگ افتاد ، در این فراخوان ،  همگان علی الخصوص جوانان دعوت به شرکت در همایش جوانان عاشورایی در تالار فخرالدین اسد گرگانی کرده بود . نگاهی به ساعتم کردم و قدم زنان به تالار رفتم . وقتی بداخل سالن نمایش رسیدم دیدم نماینده گرگان در حال سخنرانی بود ، در حالی که اصلا حوصله گوش کردن سخنرانی را نداشتم ردیف آخر نشستم  و پس از چند دقیقه از جا بلند شدم و به سالن انتظار تالار ( لابی ) برگشتم در اونجا دیدم چند نفر که همگی آنها کت و شلواری به تن داشتند و قیافه اونها می خورد یک کاره ای باشند دور هم جمع شده بودند 

یکی بلند می گفت : ما کوتاهی کرده ایم و از این به بعد باید تمام قد از سید حمایت کنیم و مانند سرباز در خدمت او باشیم و مرتب در سطح شهر و روستا برای او جلسات بزرگ و با کیفیت را برنامه ریزی کنیم .

دیگری می گفت : شرایط این دوره با دوره قبل خیلی فرق داره و من کمی احساس خطر می کنم ، مردم با کنایه از ما می پرسند ، دکتر برای ما چکار کرده که شما انتظار دارید ما بازهم هم به او رای بدهیم ؟

بعد از شنیدن این حرفها ، تازه متوجه شدم موضوع از چه خبره و با خودم گفتم  اینطور که معلومه شرایط دکتر ، شرایط خوبی نیست و بعضی از ارادتمندان و نزدیکان دکتر نگرانند که نکند خدایی نخواسته اینبار سید کمتر رای بیاره و به مجلس شورای اسلامی راه پیدا نکنه

آهی کشیدم و تالار را ترک کردم و با خودم می گفتم دل خوش سیری چند ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 0:31  توسط بی کار | 

برف پاییزی نوری از شادی را به خانه ی آرام و کوچک ما هم آورد ، خانه و خانواده کوچکی که اگرچه کسی را غیر از خدا بعنوان دادرس ندارند اما با محبت و صفای دل  انگار همه چیز را دارند .

امروز پس از سالها برف پائیزی در گرگان باریدن گرفت و تمام شهرستان را سفید پوش کرد . کنار تخت پدرم نشسته بودم و در حالی که هر دو از پنجره اتاق بیرون را نگاه می کردیم ، گفتم بابا ،  عجب برف قشنگی میبارد . پدرم لبخندی زد و گفت بارش این برف در پائیز یعنی امسال سال خوب و پر نعمتی برای گرگانی ها خواهد بود . بعد من هم از فرصت استفاده کردم و گفتم پس انشالله برای ما هم یک کار اداری خوب پیدا خواهد شد . تا این جمله را گفتم ، پدر آهی کشید و گفت ، نه پسرم برای شما و سایر بچه های گرگان شغل اداری خیلی سخت پیدا می شه و علت آن هم مشخصه ،چون همه ی  مسئولین ادارات و سازمانهای دولتی و نیمه دولتی افراد غیر گرگانی هستند و مدیران غیر بومی ادارات هم ، هیچ انگیزه ای برای بکار گیری جوانان بومی شهر و روستاهای گرگان ندارند و از همه دردآورتر اینکه هیچ مقامی هم این دسته از مدیران را بابت این ظلم و جفای آشکار مورد سوال قرار نمی دهد .

به بابام گفتم ، پس با این شرایط باید بی خیال کار دولتی در ادارات گرگان بود .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 22:7  توسط بی کار | 

بیش از سی سال خدمت صادقانه به فرزندان این سرزمین ، بیش از سی سال کم رنگ دیدن خود و خانواده خود و عشق ورزی به مردم گرگان  بیش از سی سال خون دل خوردن برای جوانان شهری و روستایی شهرستان گرگان 

و اکنون از بیماری سخت پدرم بیش از یکسال است که می گذرد ، بیماری خانمان سوزی که شادی را از خانواده ما گرفت و پدرم را هر روز از روز قبل زمین گیر تر نمود .

بیش از یکسال است که پدرم در کنج خانه ی محقر و کوچکش در بستر بیماری بسر می برد و بیش از درد و رنج بیماری ، از درد و رنج بیکاری دو فرزند جوان و دانشگاه رفته اش رنج می برد . خوب خاطرم هست که در زمان تحصیل من و خواهرم در دانشگاه ، پدر و مادر مهربانم ،خوب نخوردند ، خوب نپوشیدند ، خوب نگردیدند و خوب یادم هست که حتی در عید نوروز لباس و کفش نو نخریدند و از لباسهای قدیمی خود استفاده کردند  تا هزینه های تحصیلی ما را بپردازند . اما امروز فرزندان تحصیلکرده پدرم بیکار و دل شکسته تنها در کنار بستر بیماری پدر نشسته اند و هیچ امیدی برای اشتغال و جبران بخشی از هزینه های خانواده را ندارند  .

امروز دایی جانم برای احوالپرسی به خانه ی ما آمد ، دایی جان می گفت ، من در تعجبم که چرا مسئولین این شهر خبری از پدرت نمی گیرند ؟  چرا دیگر هیچ کسی از زحماتی که نسل گذشته برای گرگان متحمل شده است قدردانی نمی کند ؟ بعد هم ادامه داد و گفت برای شما و خواهرت هم که نتوانستم کاری جور کنم ،ادارات گرگان که همه در دست غیر بومی ها و غربتی هاست ، اکثر مسئولین و حتی کارمندهای  جزء ادارات از جاهای دیگه کشور به گرگان آمدن ، تازه ، وقتی هم که می فهمند یک گرگانی تقاضای کار داره یک جوری بهت نگاه می کنند که انگار یک افغانی تقاضای کار کرده .

 دایی جان در حالی که داشت از مظلومیت مردم گرگان می گفت ادامه داد عده ای بصورت حساب شده این جماعت غربتی ها را بر ما حاکم کردند تا خود به مقاصدشان برسند و بعد هم در حالی که عده ای را لعنت می کرد  بدون خداحافظی از منزل ما بیرون رفت . 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 11:17  توسط بی کار | 

بعد ازسفارشات دایی جانم ، به معاون یکی از ادارات گرگان  ،قبل از ظهر دو روز پیش ، یک جعبه شیرینی کادو پیچ کردم و به دفتر کار جناب معاون رفتم .

 وقتی خودم رو معرفی کردم  انصافا خیلی تحویلم گرفت و تا چند دقیقه از پدرم و زحماتی که برای این شهر و مردم گرگان کشیده بود تعریف می کرد ، اما وقتی نوبت به من و تقاضای کار من رسید گفت متاسفانه دست و بالم بسته است و جذب نیرو نداریم ، فقط یک نگهبان برای اداره می خواهیم و درادامه گفت ، البته این شغل هم با توجه به تحصیلات شما کار مناسبی برای شما نیست و ادامه داد اما باز سعی خودم را میکنم تا چنانچه اگر شرایطی فراهم شد از شما دعوت بکار خواهم کرد

بعد از مکثی کوتاه ، خیلی آرام به جناب آقای معاون گفتم  حقیقتا من دیگه خیلی خسته شدم و شدیدا به کار احتیاج دارم، همون نگهبانی هم برایم خیلی خوبه ، اگر می شه اجازه بدهید تا مشغول کار بشم بعدش گفتم فقط مشغول کار باشم ، هر کاری بود بود .

به جناب معاون گفتم بخدا دیگه توی خانه رو ندارم سر سفره پدر و مادرم غذا بخورم .جناب معاون هم گفتند که به من خبر خواهند داد . 

با خوشحالی دفتر جناب معاون را ترک کردم و سر راه به نعلبندان رفتم و به سفارش مادرم کمی میوه خریدم و به خانه رفتم .

اما امروز برای پیگیری مجدد به دفتر جناب معاون رفتم و در مورد درخواستم از خانم رئیس دفتر سئوال کردم  اما مسئول دفتر به من پاسخ داد که در پست نگهبانی هم نیازی به من نیست چون شخص دیگری را در این جایگاه مشغول کردند.

وقتی این خبر را شنیدم انگار رویم آب سرد ریختند ، مستقیم سراغ دایی جان رفتم و دایی جان هم با جناب معاون تلفنی صحبت کردند و از همه جالب تر این بود که جناب معاون خبر دادند که از جایی دیگر و خارج از استان دو نفر نیروی غیر بومی را به آن اداره معرفی کردند و الان به جای یک نگهبان دو نگهبان غیر بومی در آن پست مشغول کار شدند .

با شنیدن این خبر خیلی حالم بد شد و با خودم گفتم لعنت به من که ادارات شهرم حتی برای نگهبانی هم حاضر نیستند از نیروهای بومی و بیکار و دانشگاه رفته اش استفاده کنند .

 

 لعنت به این بیکاری که داره منو نابود می کنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 16:8  توسط بی کار | 
 

                خبرچین بیش از همه به مشکلات فارغ التحصیلان بیکار فکر می کند 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 20:33  توسط بی کار | 

چند هفته ای است که حسابی کلافه ام و از بیماری پدرم بشدت رنج میبرم از یک طرف درد بیماری پدر و از طرف دیگه هزینه های درمان او . مادرم می گفت مامور اداره برق دیروز برای قطع کردن برق خانه مراجعه کرده بود و می گفت آنقدر التماسش کرده تا اینکه پذیرفته که یک بار دیگه یک هفته برای پرداخت  قبض برق فرصت داشته باشیم .

نمی دانم چه کار کنم ؟ بیماری پدرم ، هزینه های درمان او ، هزینه های خانه ، ادامه بیکاری خواهرم و بیکاری خودم

حقیقتش خبرچین دیگه از همه چیز خسته و ناامید شده و اصلا به فردای بهتر امیدی ندارد 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 22:5  توسط بی کار | 

 دو روز پیش ، پرسان پرسان به میدان بسیج  رفتم و بعد هم پیاده خودم را به ساختمان استانداری گلستان رساندم و داخل ساختمان تازه ساز استانداری شدم بعد  از احوال پرسی با مسئولی که کنار در ورودی و پشت میزی نسشته بود از او به آرامی پرسیدم جناب چطور میشه آقای استاندار را دید ؟  تقاضای کار دارم نگهبان به من  گفت : جناب استاندار رو که نمی شه ملاقات کرد چون سرشون خیلی شلوغه ، ولی یک کارت شناسایی بده تا برات برگه صادر کنم بعد تشریف می برید  دفتر روابط عمومی اونجا اگه تشخیص دادند برای شما وقت ملاقات تنظیم می کنند . 

چون درخواستی ننوشته بودم و کارت شناسایی  هم همراهم نبود از مسئول نگهبانی تشکر کردم و از ساختمان بیرون آمدم  و  به مقصد فلکه مازندران تاکسی  سوار شدم  .  

داخل تاکسی پیر مردی کنارم نشسته بود . با توضیحات من  ، پیرمرد از درد بیکاری من مطلع شد و گفت پسر جان برای کار در استانداری باید  شرایط خاصی داشته باشی .

 اول اینکه یک آدم حسابی پارتی شما باشه  و یا اینکه پدرت در استانداری مسئولیت داشته باشه ، مثلا مدیر کل باشه . 

دوم اینکه حتی الامکان اهل استان مجاور  گرگان یعنی مازندران باشید و  قادر باشید با لحجه مازندرانی  تکلم کنید  البته ترجیح دارد که با لحجه خاص قائم شهری صحبت کنید . بعد هم گفت آره پسرم ، اینجا برای شما و  برای فرزند من کاری نیست .در آخر هم قبل از پیاده شدن از تاکسی به من گفت همین چند روز پیش دو نفر مازندرانی  دیگه را در دو پست کلیدی  این استان ، یکی به عنوان مدیر کل همیاری و  یکی دیگر بعنوان مدیر کل بودجه معرفی شدند .

در حالی که از تاکسی پیاده شده بودم با خودم گفتم  :خدایا  ،  باز هم به در بسته خوردم .

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 22:41  توسط بی کار | 
 

به پیشنهاد یکی از دوستانم  برای جستجوی کار به شهرداری گرگان رفتم  . وقتی به ساختمان شهرداری رسیدم مستقیم از پله های شهرداری بالا رفتم و سراغ دفتر شهردار گرگان آقای مهندس کریمی را گرفتم . وقتی وارد دفتر آقای شهردار شدم دیدم چند نفر دفتردار هرکدام پشت یک میز نشستند . مستقیم رفتم به سراغ میزی که تقریبا مقابل در ورودی بود . به خانمی که ظاهرا مسئول دفتر بود گفتم با آقای شهردار کار دارم . گفت چه کار دارید ؟ گفتم  یک نامه دارم و کارم خصوصی هستش و باید خودم ایشان رو ببینم . رئیس دفتر شهردار گفت : اگر تقاضای کار دارید نامه تون را به من بدهید تا در کارهای اداری جناب شهردار قرار بدم و اگر یک وقت خبری شد با شما تماس می گیریم و در ادامه گفت در یک سال گذشته نزدیک به هزار درخواست برای اشتغال به آقای شهردار رسیده .

نفسم در سینه ام حبس شد و احساس کردم بسختی نفس می کشم . به آرامی تشکر کردم و دفتر شهردار را ترک کردم . هنوز از ساختمان شهرداری بیرون نرفته بودم که یکی از بچه های دانشگاه آزاد رو دیدم . بعد از احوال پرسی ایشان گفت : من چند ماهی هست که برای یکی از پیمانکاران شهرداری کار می کنم و ادامه داد که تا کنون هم هیچ دستمزدی را دریافت نکرده بعد از من پرسید شما اینجا چه کار دارید ؟ گفتم برای ارائه درخواست کار آمدم . دوست هم دانشگاهیم لبخندی زد و گفت : برای کار ؟ مگه اینجا آشنا داری ؟ گفتم نه همینجور آمدم  . دوستم به آرامی منو کنار کشید و گفت : اینجا اگه می خوای مشغول بشی یا باید شرایط خاص داشته باشید  یعنی یا باید فامیل شهردار باشی و یا فامیل  یکی از اعضای شورای شهر باشی . بعد ادامه داد که  در حال حاضر تعداد زیادی از اقوام و بستگان نزدیک تک تک اعضای شورا و شهردار از کارکنان شهرداری  و شورا هستند و گفت از اعضای شورای شهر ،یکی شوهرش رو سر کار آورده یکی پسرش رو  بدون طی شدن مراحل قانونی سر کار آورده یکی دیگر هم دو برادرش رو مشغول کار کرده و بقیه اونها هم برادر خانم و داماد و بچه های محل و روستاهای خودشون رو سر کار آوردن  ، آقای شهردار هم که بسیاری از فک و فامیلشون رو آورده . بعد گفت اینجوری و به همین راحتی نمی شه توی شهرداری مشغول کار شد .

بعد از شنیدن این حرفها حالم حسابی بد شد و از دوستم خداحافظی کردم و با عصبانیت به سمت خانه حرکت کردم . توی راه برگشت با خودم می گفتم : من که غیر خدا کسی رو ندارم  پس باید کجا برم سر کار؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 1:25  توسط بی کار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
جوان تحصیل کرده و بیکاری هستم که این شبها بسیار دیر می خوابم. پدرم بیمار و کارمند بازنشسته یکی از ادارات گرگان می باشد که من را با وجود مشکلات مالی زیاد به دانشگاه فرستاد و امروز در چهارمین سالگرد فارغ التحصیلی و بیکاری ام، تصمیم گرفته ام تا به اطلاع رسانی از طریق این وبلاگ مشغول شوم.

نظر به اهمیت اطلاع رسانی در عصر ارتباطات و برخی اخبار و رویدادهای مهم در استان گلستان در نظر دارم تا از طریق این وبلاگ تعدادی از این خبرها را که احساس می کنم شنیدن آن برای بلاگر ها قابل توجه باشد منتشر کنم.

ضمناً چنانچه شما اخبار قابل توجه ای را در اختیار دارید، لطفا از طریق همین پایگاه در اختیار من قرار دهید تا بعد از بررسی صحت آن، منتشر شود

نوشته های پیشین
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
پیوندها
همه جوانان بیکار گرگانی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM